ای خدا! روزمین عشقیت یه تیکه به من جابده
يا نور السماوات و الارض
منم اون ستاره که واسه درخشيدن آسمون نداره منم اون آواره که واسه خونه ساختن يه تيکه زمين نداره اي خداي مهربون ! رو زمين ِ عشقت يه تيکه به من جا بده منم اون ظلمت زده ي کور که واسه ديدنِ تو چشماش نور نداره مهربونم ! توي آسمون ِ بزرگ ِ مهرت واسه درخشيدن به من نور بده اي سراسر نور و رحمت ! چشم و قلب و راهمو روشن کن


بعد از تو پر از دردم اين را همه مي دانند مانند دلم زردم ، اين را همه مي دانند اي صبح اهورايي ! در کوچه ي تنهايي ديريست که شبگردم، اين را همه مي دانند من بي تو چه دلتنگم، بي روحتر از سنگم يخ بسته تنم سردم، اين را همه مي دانند در ذهن افق اي عشق! با چشم غزلخوانم دنبال تو مي گردم ، اين را همه مي دانند مي گفت : "مرا حتي يک بار نخواهي ديد" ايمان که نياوردم ، اين را همه مي دانند
(شاعر: دولتمند)
این چنین دوستت دارم
شاید روزی تصور می کردم که عشق یعنی آن که صبح با یاد تو برخیزم و شبانگاهان با نام تو به خواب روم.
شاید روزی فکر می کردم عمق عشق یعنی آن که زبان خاموش باشد و قلب زبان عشق باشد.
و شاید زمانی می اندیشیدم که عشق آن است که شب و روز فقط به تو بیاندیشم.
اما حالا می بینم که عشق این ها که گفتم هست ولی نیست.
عشق یعنی آن که همه جان و وجود و هستی ام تو را عاشقانه دوست بدارد و هر لحظه ی زندگی و هر جزئی از هستی ام زبانی برای ابراز عشق تو باشد.
این چنین دوستت دارم هستی من
! 
بر بلندای رؤیا
عشق خوبم
!خدای من
من هر شب بر بلندای رؤیاها می ایستم و تو را می نگرم که دست در دست مهتاب به دیدارم میآیی و اگر شبی نیز سراغی از من نگیری، هر چقدر هم از من دور باشی، نیلوفرانه ستاره به ستاره آن قدر از آسمان بالا می آیم تا به تو برسم .
می خواهی بدانی چرا پیوند من و تو ناگسستی است؟
زیرا تو را از بلوری به شفافیت آسمان تراشیده اند و ژرفای دیدگانت، جامهای صداقت را بردل منتظرمن پیاپی خالی میکنند و نازآفرین توانا سینهات را میکده پاکی آفریده است مملواز می عشق و سالهاست که تو ساقی دل من هستی و دریای پرمهر محبت تو بردیدگان پرسرشکم من موج میزند.
میخواهی بدانی که چرا چنین عاشقانه دوستت دارم؟
عشق تو آهسته و آرام ولی مدام سراغ سینه مرا گرفت و پیمانه پیمانه شراب عشقت بر لبان خشکیده من جان داد و ان چنان از محبت وجودت به من نوشاندی که من مست از طراوت جان تو، فریاد برآوردم که دیگر از خمار مستی تو سر بر ندارم.
مهربان من!
اینک اگر صد جان مرا باشد فدای توست و اگر صد دیدهام باشد در ره تو به انتظار مینشیند و صد بهار را به یک خنده تو می بخشم و صد پاییز را با یک اشارت تو بر جان خود میخرم.
نیکو محبوب من!
امشب نیز کبوتر نگاه من درآسمان چشمان تو بال می زند و در سکوت عاشقانه و شاعرانهام ، صدای آشنای تو را گوش میدارم که مرا باز به سوی خود فرامیخواند و به سوی تو پرمیگشایم و ابرهای فاصله را از دل تارم میپراکنم و رؤیای سبز با تو بدون را می بینم .
نوشته شده توسط bahar در یکشنبه 9 اسفند 1388 ساعت 11:10:00 AM |